مرگ غریب و تنها برای یه عشق که سوختن را به من آموخت
عشق يعني ....... بعضي وقتا اشک زياد ريختن
عشق يعني ........ جز عشقت هيچي رو نبيني
عشق يعني ........ اين فکر که چقدر خوبه اون تو رو بخواد
عشق يعني ........ قشنگ ترين لباستو براش بپوشي
عشق يعني ........ ترانه اي که اونو به يادت مي ندازه
عشق يعني ....... منتظر تلفنش باشي
عشق يعني ........بدون اون انگار تو بيابون سرگردوني
عشق يعني ......... وقتي اونو مي بيني داغ کني
و عشق يعني ........ هيچ وقت دلشو نشکني و با همه ی اینا با یک کلام وبه سادگی عشقت رو فراموش نکنی ؟

راه دوری است و پايی خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نيست رنگی كه بگويد با من
اندكی صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
وای اين شب چه قدر تاريک است
خنده ای كو كه به دل انگيزم ؟
قطره ای كو كه به دريا ريزم ؟
صخره ای كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است
تو يعني گونه هاي غنچه اي را
به رسم مهرباني ناز كردن
تو يعني كوچه باغ آرزو را
به روي گام ياسي باز كردن
تو يعني وسعت معصوم دل را
به معناي شكفتن هديه دادن
تو يعني بوته اي از رازقي را
ميان حجم گلداني نهادن
تو يعني جستجوي آبي عشق
تو يعني فصل پاك پونه بودن
تو يعني قصه شوق كبوتر
تو يعني لذت سبز شكفتن
تو يعني با تواضع راز دل را
به يك نيلوفر بي كينه گفتن
تو يعني وسعتي تا بي نهايت
تو يعني نغمه موزون باران
تو يعني تا ابد آيينه بودن
براي خاطر دلهاي ياران
تو يعني در حضور نيلي صبح
گلي را به بهار دل سپردن
تو يعني ارغواني گشتن و بعد
هزاران دست تنها را فشردن
تو يعني مثل شبنم عاشقانه
گلوي ياس ها را تازه كردن
تو يعني حجم روياي گلي را
ميان كهكشان اندازه كردن
تو يعني پونه را زير باران
ميان كهكشان اندازه كردن
تو يعني بي ريا چون ياس بودن
و يا به شهر شبنم ها رسيدن
تو يعني انتظار غنچه ها را
ميان شهر رويا خواب كردن
تو يعني غصه هاي زرد دل را
به رنگ نقره مهتاب كردن
تو يعني در سحرگاهي طلايي
به يك احساس تشنه آب دادن
تو يعني نسترن هاي وفا را
به رسم مهرباني تاب دادن
تو يعني غربت يك اطلسي را
ز شوق آرزو سرشار كردن
تو يعني با طلوع آبي مهر
صبور و شوق آرزو سرشار كردن
تو را آن قدر در دل مي سرايم
كه دل يعني ترا زيبا سرودن
فداي تو شقايق احساس
و روياي بي آغاز سرودن
من عشق را در تو. تو را در دل . دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به تو دوست دارم. من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیباییهایش و زیبایی را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
حرف آخر دوستت دارم
وقتي خواب تو مي بينم خواب عاشقونه ي تو
وقتي كه قطره ي اشكو مي بينم رو گونه ي تو
وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم
وقتي كه بلور اشكو واسه تو هديه مي يارم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم
تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره
آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره
تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه
جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه
هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته
كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته
هرگز کسي را که با
او و ياد او گريسته اي از ياد نخواهي برد
شايد کسي را که با او خنديده اي فراموش کني , اما
هرگز کسي را که با
او گريسته اي از ياد نخواهي برد.

نه مگر وقت رفتنت گفتی:میروم با غروب می آیم
بعد تو هر پسین دلتنگی پنجره پنجره نگاه شدم
شب که شد اشک ها مرا بردند رفتم و هم نشین آه شدم
همه جاده های خاک آلود میشناسند انتظارم را
در دل خود برای همدردی گریه کردند روزگارم را
نکند شهر شرقی خود را ای سفر کرده برده ای از یاد
یا که شاید سپرده ای دیگر غربتم را به هر چه باداباد
بی تو ای مهربانتر از خورشید فصل هایم همه زمستانیست
بی تو اینجا بهار هم حتی چشم هایش همیشه بارانیست
دوست دارم
من تو را تا بی کرانها
من تو را تا کهکشانها
از زمين تا آسمانها
دوست دارم می پرستم
من تو را همچون اهورا
من تو را همچون مسيحا
همچون عطر پاک گلها
دوست دارم می پرستم
من تو را با هستی خود با وجودم
عاشقم با خون خود با تمام تار و پودم
من تو را با لحظه های انتظارم
عاشقم با اين نگاه بی قرارم
من تو را همچون پرستو
ياسمن ها،نسترن ها
من تو را با هر چه هستی
دوست دارم می پرستم
به عاشقي ام گرمي و تب داد شقايق
آرامش مهتابي شب داد شقايق
رسوا شدم آسوده شد او فكرش و من را
يك عاشق ديوانه لقب داد شقايق
ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
گويند سنگ لعل شو د در مقام صبر
آري شود، وليك به خون جگر شود
حافظ

به يادت داغ بر دل مي نشانم ز ديده خون به دامن مي فشانم
چون ني گر نالم از سوزه جدائي نيستان را به آتش مي كشانم

فروغ فرخزاد