تبليغاتX
×× مــــــرگ عـــــشـــــق ××

×× مــــــرگ عـــــشـــــق ××

مرگ غریب و تنها برای یه عشق که سوختن را به من آموخت

واسه اونا که عاشقاَ

وبلاگ من واسه بهترین عشق دنیا...

 

من حقیر و عشق بزرگ

 

امیدوارم از خووندنش لذت ببرید...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 11:22  توسط شب نشین غریب  | 

اشک باران...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:50  توسط شب نشین غریب  | 

عشق یعنی...

عشق يعني ....... کسي که دلتو مي بره

عشق يعني ....... بعضي وقتا اشک زياد ريختن

عشق يعني ........ جز عشقت هيچي رو نبيني

عشق يعني ........ اين فکر که چقدر خوبه اون تو رو بخواد

عشق يعني ........ قشنگ ترين لباستو براش بپوشي

عشق يعني ........ ترانه اي که اونو به يادت مي ندازه

عشق يعني ....... منتظر تلفنش باشي

عشق يعني ........بدون اون انگار تو بيابون سرگردوني

عشق يعني ......... وقتي اونو مي بيني داغ کني

و عشق يعني ........ هيچ وقت دلشو نشکني و با همه ی اینا با یک کلام وبه سادگی عشقت رو فراموش نکنی ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:49  توسط شب نشین غریب  | 

به یادتم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:46  توسط شب نشین غریب  | 

غمی غمناک...

شب سردی است و من افسرده

 
راه دوری است و پايی خسته

 
تيرگی هست و چراغی مرده


 می كنم تنها از جاده عبور

 
 دور ماندند ز من آدمها


سايه ای از سر ديوار گذشت


غمی افزود مرا بر غم ها


فكر تاريكی و اين ويرانی


بی خبر آمد تا با دل من


قصه ها ساز كند پنهانی


نيست رنگی كه بگويد با من


اندكی صبر سحر نزديک است


هر دم اين بانگ برآرم از دل

 
وای اين شب چه قدر تاريک است


 خنده ای كو كه به دل انگيزم ؟


قطره ای كو كه به دريا ريزم ؟


صخره ای كو كه بدان آويزم ؟


مثل اين است كه شب نمناک است


ديگران را هم غم هست به دل


غم من ليک غمی غمناک است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:45  توسط شب نشین غریب  | 

شیشه و احساس ...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:43  توسط شب نشین غریب  | 

تو یعنی

تو يعني گونه هاي غنچه اي را
به رسم مهرباني ناز كردن
تو يعني كوچه باغ آرزو را
به روي گام ياسي باز كردن
تو يعني وسعت معصوم دل را
به معناي شكفتن هديه دادن
تو يعني بوته اي از رازقي را
 ميان حجم گلداني نهادن
تو يعني جستجوي آبي عشق
 تو يعني فصل پاك پونه بودن
 تو يعني قصه شوق كبوتر
تو يعني لذت سبز شكفتن
تو يعني با تواضع راز دل را
به يك نيلوفر بي كينه گفتن
تو يعني وسعتي تا بي نهايت
تو يعني نغمه موزون باران
تو يعني تا ابد آيينه بودن
براي خاطر دلهاي ياران
تو يعني در حضور نيلي صبح
گلي را به بهار دل سپردن
 تو يعني ارغواني گشتن و بعد
هزاران دست تنها را فشردن
تو يعني مثل شبنم عاشقانه
گلوي ياس ها را تازه كردن
تو يعني حجم روياي گلي را
 ميان كهكشان اندازه كردن
تو يعني پونه را زير باران
ميان كهكشان اندازه كردن
تو يعني بي ريا چون ياس بودن
و يا به شهر شبنم ها رسيدن
تو يعني انتظار غنچه ها را
ميان شهر رويا خواب كردن
تو يعني غصه هاي زرد دل را
به رنگ نقره مهتاب كردن
تو يعني در سحرگاهي طلايي
 به يك احساس تشنه آب دادن
تو يعني نسترن هاي وفا را
به رسم مهرباني تاب دادن
 تو يعني غربت يك اطلسي را
ز شوق آرزو سرشار كردن
تو يعني با طلوع آبي مهر
صبور و شوق آرزو سرشار كردن
تو را آن قدر در دل مي سرايم
كه دل يعني ترا زيبا سرودن
فداي تو شقايق احساس
 و روياي بي آغاز سرودن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:38  توسط شب نشین غریب  | 

تنهایی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:37  توسط شب نشین غریب  | 

دوستت دارم

من عشق را در تو. تو را در دل . دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به تو دوست دارم. من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیباییهایش و زیبایی را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

 حرف آخر دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:34  توسط شب نشین غریب  | 

وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم

وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره
وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره
وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم
وقتي با نبودن تو توي هر لحظه مي ميرم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم بي قرارم


وقتي خواب تو مي بينم خواب عاشقونه ي تو
وقتي كه قطره ي اشكو مي بينم رو گونه ي تو
وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم
وقتي كه بلور اشكو واسه تو هديه مي يارم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم

تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره
آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره
تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه
جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه
هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته
كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:32  توسط شب نشین غریب  | 

هرگز کسي را که با او گریسته ای از یاد نخواهی برد

هرگز کسي را که با

 او و ياد او گريسته اي از ياد نخواهي برد

 

شايد کسي را که با او خنديده اي فراموش کني , اما

هرگز کسي را که با

 او  گريسته اي از ياد نخواهي برد.


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:29  توسط شب نشین غریب  | 

نگاه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:12  توسط شب نشین غریب  | 

از کدام قبیله می آیی

از کدامین قبیله می آیی؟ قبیله سبز آرزوهایم

نه مگر وقت رفتنت گفتی:میروم با غروب می آیم

بعد تو هر پسین دلتنگی پنجره پنجره نگاه شدم

شب که شد اشک ها مرا بردند رفتم و هم نشین آه شدم

همه جاده های خاک آلود میشناسند انتظارم را

در دل خود برای همدردی گریه کردند روزگارم را

نکند شهر شرقی خود را ای سفر کرده برده ای از یاد

یا که شاید سپرده ای دیگر غربتم را به هر چه باداباد

بی تو ای مهربانتر از خورشید فصل هایم همه زمستانیست

بی تو اینجا بهار هم حتی چشم هایش همیشه بارانیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:11  توسط شب نشین غریب  | 

باورم کن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:9  توسط شب نشین غریب  | 

خیلی بیکرانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:8  توسط شب نشین غریب  | 

دوست دارم

دوست دارم

من تو را تا بی کرانها

من تو را تا کهکشانها

از زمين تا آسمانها

دوست دارم می پرستم

من تو را همچون اهورا

من تو را همچون مسيحا

همچون عطر پاک گلها

دوست دارم می پرستم

من تو را با هستی خود با وجودم

عاشقم با خون خود با تمام تار و پودم

من تو را با لحظه های انتظارم

عاشقم با اين نگاه بی قرارم

من تو را همچون پرستو

ياسمن ها،نسترن ها

من تو را با هر چه هستی

دوست دارم می پرستم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:6  توسط شب نشین غریب  | 

قایقی خواهم ساخت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:4  توسط شب نشین غریب  | 

شقایق

به عاشقي ام گرمي و تب داد شقايق

 
آرامش مهتابي شب داد شقايق

 
رسوا شدم آسوده شد او فكرش و من را


يك عاشق ديوانه لقب داد شقايق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:1  توسط شب نشین غریب  | 

عشق در قلب آدم هاست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:59  توسط شب نشین غریب  | 

اشک... صبر...

 

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

وين راز سر به مهر به عالم سمر شود

گويند سنگ لعل شو د در مقام صبر

آري شود، وليك به خون جگر شود

حافظ


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:54  توسط شب نشین غریب  | 

یادت نرود از یادم

به يادت داغ بر دل مي نشانم       ز ديده خون به دامن مي فشانم

چون ني گر نالم از سوزه جدائي   نيستان را به آتش مي كشانم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:43  توسط شب نشین غریب  | 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:41  توسط شب نشین غریب  | 

مرا یارا نیست...

ترا می خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغی اسيرم
ز پشت ميله های سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستی پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگی از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا يارای رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكی خندد برويم
چو من سر می كنم آواز شادی
لبش با بوسه می آيد بسويم
اگر ای آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان می كنم ويرانه ای را
اگر خواهم كه خاموشی گزينم
پريشان می كنم كاشانه ای را

                                      فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:40  توسط شب نشین غریب  | 

عشق من تویی تو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:37  توسط شب نشین غریب  |